سیرک مردانگی
بهش میگن «مردانگی سمی». یه اسم اتوکشیده و آکادمیک برای یه فاجعهی واقعی.

به «سیرک مردونگی» خوش اومدی. بزرگترین و غمانگیزترین نمایش کمدی که توش هیچکس نمیخنده.
بهش میگن «مردانگی سمی». یه اسم اتوکشیده و آکادمیک برای یه فاجعهی واقعی. من بهش میگم «سیرکِ ترس». یه نمایش غولپیکر که توش مَردها نقش دلقکهای قوی رو بازی میکنن. قانون نانوشتهش هم اینه: هیچکس حق خندیدن نداره، مخصوصاً خودِ بازیگر.
تو درمان، وقتی با مردها حرف میزنم، اولین چیزی که میفهمم اینه که پشت اون خندهی زورکی و شوخیهای خسته، همیشه یه «سیرک ترس» در جریانه. خندههاشون دفاعیهان، نه شادی. وقتی ازشون میپرسم آخرین بار کی واقعاً خندیدی؟ معمولاً یه مکث طولانی میکنن… چون یادشون نمیاد.
فکر نکن این قصه جدیده. یه جامعهشناس به اسم «کانل» (R.W. Connell) دهها سال پیش این بازی رو دید و اسمش رو گذاشت «مردانگی هژمونیک». ترجمهی خیابونیش چی میشه؟ یعنی یه سیستم راه انداختیم که توش یه سری صفت خاص (زور گفتن، قورت دادن احساسات، کنترلگری) شده «استاندارد» و «ایدهآل» مرد بودن
توی فرهنگ ما هم همین الگو از بچگی تزریق میشه. پسر باید “ساکت باشه”، “گریه نکنه”، “مرد باشه”. این پیامها مثل سیمکشی عصبی تو مغز شکل میگیرن و تبدیل میشن به بخشی از «هویت جنسیتی». یعنی مرد یاد میگیره هر احساسی رو قورت بده چون خطرناک و “غیرمردونه” حساب میشه.
اما نکتهی تلخ و خندهدار ماجرا رو خودِ «کانل» میگه: فقط یه اقلیت خیلی کوچیک از مَردا واقعاً اینجوری زندگی میکنن. ولی همهی ما، یعنی کل جامعه، این استاندارد رو کردیم خطکش و داریم خودمون و بقیه رو باهاش اندازه میگیریم. گرفتی چی شد؟ تو داری خودت رو با یه استاندارد تقلبی که اصلاً واقعی نیست، تیکه پاره میکنی.
این حرفا قرار نیست محاکمه باشه. قرار نیست انگشت اتهام بگیرم سمتت. این یه آینهی ترکخوردهست که گرفتم جلوی روت. میخوام اون تصویری که از خودت ساختی رو ببینی؛ همونقدر باشکوه، همونقدر رقتانگیز. تصویری از یه نفر که اینقدر زره آهنی سنگین تنش کرده که مثلاً از خودش محافظت کنه، که اصلاً یادش رفته زیر اون آهنپارهها یه «آدم» زنده داره لِه میشه.
🧠 یادداشت روانشناس:
خیلی از مردها وقتی به این نقطهی آینه میرسن، بدنشون واکنش نشون میده: نفستنگی، گرفتگی فک، یا خشم ناگهانی. چون ذهن داره چیزی رو میبینه که سالها ازش فرار کرده. ما بهش میگیم «واکنش به خودآگاهی». دردناکه، ولی دقیقاً از همینجا درمان شروع میشه.
قوانینی که برندهاش، بازندهی اصلیه
هر بازیای قانون داره. بازیِ «مرد واقعی بودن» هم همینه. گندِ کار اینجاست که این قانونها رو ترسوترین بخش وجود ما نوشته تا بقیه رو کنترل کنه.
یه نظریهی جدیدتر هم هست که صاف میزنه وسط خال: «مردانگی شکننده». خلاصهش اینه که «مرد بودن» یه مدرک نیست که بگیری بزنی به دیوار و خلاص. نه. «مرد بودن» مثل یه مسابقهی دو بی پایانه که هر ثانیه ممکنه توش ببازی و از دور خارج بشی. دقیقاً به خاطر همینه که اینقدر وحشت داری که نکنه یه وقت، یه جا، «مرد» به نظر نرسی.
بیا قانونها رو مرور کنیم:
۱. احساسات: جنس قاچاق
قانون اول این سیرک: حس نکن. اگه هم چیزی حس کردی، همونجا تو عمیقترین چالهی وجودت دفنش کن. تنها حسی که مجازه، خشمه. چرا؟ چون خشم بهترین نقابه برای پوشوندن ترس..
علم هم اینو مهر میکنه. این کلیشههای مردونه که میبینیم غرق شدن تو کار، پرخاشگری، پناه بردن به مواد—اینا اغلب لباس مبدلِ افسردگیان. علائمی که هیچکس تشخیصشون نمیده. یه تحقیق خیلی واضح تو اندونزی (۲۰۲۵) نشون داد که همین «مردانگی سمی» به تنهایی میتونه ۲۶.۱ درصد افسردگی دانشجوهای پسر رو توضیح بده. یعنی از هر ۴ تا پسر، ۱ نفر افسردگیش صاف وصله به همین نقابی که زده به صورتش.
به تو، به من، به همهمون یاد دادن اشک ریختن یعنی ضعف. این بزرگترین دروغیه که به خودمون گفتیم. اشک، سوپاپ اطمینان دیگِ بخار روحته. وقتی جلوش رو بگیری، این دیگ یه روزی منفجر میشه. شک نکن. یا به شکل یه مریضی تو تنت، یا یه فریاد، یا یه مشت که میخوابه تو صورت نزدیکترین دیوار یا عزیزترین آدم زندگیت.
۲. ضعف: گناه کبیره
تو این بازی حق نداری بگی «نمیدونم»، «نمیتونم»، «ترسیدم». این کلمهها ممنوعان. تو باید «کوه» باشی. محکم، سفت، غیرقابل نفوذ. همهچی عالی. ولی تا حالا به یه کوه فکر کردی؟ قشنگه، باشکوهه، ولی سرده، تنهاست و نمیشه بهش نزدیک شد.
رفیق، هیچکس یه کوه رو بغل نمیکنه. تو با قایم کردن نقطهضعفهات، خودت رو تبدیل به یه
۳. نیاز: کفر محض
«من به هیشکی نیاز ندارم.» این سرود ملی مردای این سیرکه. این جمله، ترجمهی دقیقِ این عبارته: «من از صمیمیت واقعی وحشت دارم.»
چرا؟ چون نیاز داشتن یعنی کلید کنترل رو بدی دست یکی دیگه. یعنی قبول کنی که آسیبپذیری. و تو از آسیبپذیری میترسی، چون بهت گفتن قدرت یعنی سفت بودن. در حالی که قدرت واقعی، تو شجاعتِ فرو ریختن و دوباره ساختنه.
جایزهی نهایی: پادشاهی در یک اتاق خالی
خب، حالا فرض کنیم تو این بازی رو بردی. استاد شدی. همهی قانونها رو رعایت کردی. گریه نکردی. نترسیدی. همیشه هم کنترل همهچی دستت بود. جایزهت چیه؟
میخوای جایزهی نهایی این بازی رو بدونی؟ برو آمار رسمی رو نگاه کن. طبق آمار CDC تو آمریکا، ۷۶٪ کل خودکشیها مال مردهاست. یعنی به ازای هر ۱ زنی که خودکشی میکنه، ۳.۳ تا مرد این کار رو میکنن. پارادوکس دردناک ماجرا کجاست؟ اینجاست که زنها ۳ برابر بیشتر تلاش برای خودکشی میکنن و خیلی بیشتر در موردش حرف میزنن.
میدونی معنی این آمار چیه؟ معنیش اینه که وقتی تو (مرد) به اون نقطهی آخر میرسی، اونقدر تو تنهاییِ «قوی» بودنِ خودت غرق شدی و اونقدر ساکت درد کشیدی که حرف نزدی، که اولین تلاشت، آخرین تلاشته. اینه اون جایزهی نهایی.
ریشهی این نمایش: فرار از آینه
اصلاً چرا مَردا وارد این بازی مسخره میشن؟ جوابش یه کلمهست: ترس.
ترس از نگاه کردن به تصویر واقعی خودشون تو آینه. ترس از دیدن اون پسربچهی وحشتزدهای که هنوز اون تو، داره زندگی میکنه.
«ژان پل سارتر»، فیلسوف اگزیستانسیالیست، اسم این فرار رو گذاشته «باور بد». یعنی خودفریبی. یعنی اینکه بگی «مجبورم اینجوری باشم، جامعه اینو میخواد» تا مسئولیت انتخابهات رو گردن نگیری.
این «مردونگی سمی» که میگیم، تلاش بیوقفه برای اینه که هرگز به این لحظهی مقدس «فروپاشی» نرسی. تلاش ابدی برای اینکه چشمت به اون آدم ضعیف و گریان توی آینه نیفته. این مردونگی نیست؛ این بزرگترین فرار از خوده.
چطور از این سیرک بزنیم بیرون؟
من قرار نیست بهت راهکار پنج مرحلهای بدم. از این روانشناسی زرد بازاری حالم بههم میخوره. فقط یه راه برای خروج از این نمایش هست: شجاعت.
اما «شجاعت» خالی کافی نیست. چون اولین مانع، باز همون قانونه. تحقیقات نشون میده مردها به شدت جلوی کمک گرفتن گارد دارن. اونا ترجیح میدن «تنهایی» مشکل رو حل کنن، یا اگه دیگه خیلی مجبور بشن، دنبال راهحل «عملی» میگردن، نه «حرف زدن هیجانی». دقیقاً برای همین از رواندرمانی فرار میکنن، چون فکر میکنن اونجا قراره «ضعیف» به نظر برسی
شجاعت واقعی اینه: شجاعت اینکه برای یه بار هم که شده، اون ماسک لعنتی رو برداری و صورت واقعیات رو نشون بدی. شجاعت اینکه بگی «خستهام». شجاعت اینکه تو بغل یکی گریه کنی. شجاعت اینکه اعتراف کنی «کمک میخوام».
🧠 یادداشت روانشناس:
اصالت، تو درمان یعنی زندگی بدون نقاب. یعنی حرف زدن با صدای خودت، نه صدای پدر، نه جامعه، نه کلیشه. سخته چون آزادی همیشه با مسئولیت میاد. ولی وقتی انتخاب میکنی خودت باشی، یه اتفاق عجیب میافته: اضطراب تبدیل به انرژی میشه. اون اضطرابی که یه عمر ازش فرار کردی، حالا سوخت زندگی میشه.
و اینو از من داشته باش: دنیا به اندازهی کافی مجسمهی سنگی و قهرمان پوشالی داره. چیزی که کم داره، «انسان» واقعیه.
سوال آخر این نیست که چطور میتونی «مرد قویتری» باشی. سوال اینه: آیا شجاعت پیاده شدن از این دلقکبازی و تموم کردن این نمایش مضحک رو داری یا نه؟
انتخاب با خودته.
همهی این مسیر فقط یه سؤال داره: آیا جرات داری خودت رو ببینی؟ اونقدر ساده، اونقدر برهنه، اونقدر واقعی؟ اگه آره، بدون که همین دیدن خودش درمانه. هیچ نقابی زیباتر از چهرهی بینقابِ یه انسان زنده نیست. مرد واقعی، اونیه که خودش رو میشناسه، نه اون که دیگران ازش یه افسانه ساختن.


